تبليغاتX
ياس ، گلي از آسمان
امروز 

چهارشنبه دوم خرداد 1386

من هنوزم در این آبادی پی چیزی می گردم...

هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یاد باد...


هرکه ما را خوار کرد از عمر بر خوردار باد...


هرکه اندر راه ما خاری فکند از دشمنی...


هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد...

 

شاید قسمت اینجوری نوشته شده که این آخرین پست این وبلاگ باشه.نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت:کم آوردم؟سرم شلوغه؟درسها نمیزارن؟یا دیگه قدرتی برای خالی کردن افکار مغزم نداردم؟ولی به هر حال از همه دوستانم تشکر می کنم که همیشه همراهی کردن و با کامنت هاشون قوت قلب می دادن.ای کاش می شد یه جوری جبران کرد... .از این به بعد سعی می کنم بیشتر بخونم تا بنویسم.

برای همه آسمونی ها آرزوی موفقیت و شادی همواره پایدار دارم و امیدوارم که هرجا که هستن همیشه سلامت باشن و غم نبینن.

"یاعلی"

اينو كه ميبيني من نوشتم يعني ياسي در 21:13
• لینک ثابت   • 

جمعه سی و یکم فروردین 1386

آسمون همه حا همین رنگه...

top 10

... و همسفران ما جا ماندند

۱- حرم یاد آور درد ها

Your Image Thumbnail

۲- شریعتی هم بود

                        و بود

                               و هست

                                               Your Image Thumbnail     Your Image Thumbnail

۳- سید رقیه خاتون .سه ساله کوچولویی که فقط ظاهرا کوچیک بود ولی...

۴- مسجد اموی و جایگاه سنگی اسرا...

*نشان قدرت ایران سردار بزرگ ایرانی صلاح الدین ایوبی که افتخار ایران بود

Your Image Thumbnail   Your Image Thumbnail

۵- قدیمی ترین کلیسای جهان در " دیر مار سرکیس و باخوس "

و شکاف کوه و قدرت خدا ما رو به خودمون میاره

۶- بیروت و غاری به قدمت زمین که با دقت بیشتر می تونستیم حتی آیه های قرآن رو از روی سنگ و آهک هایش بخوانیم

۷-...

۸-در شهر آن ها هم انتخابات بود

۹- تاسف و حسرت ما از مقایسه وضعیت ما نسبت به آنها.در حالیکه بیکاری توی کشور ما موج می زنه مردم با خارج کردن ارز زیاد و گرفتن کالاهای بنجل سوری پایه های اقتصاد ما رو متزلزل می کردن و به اقتصاد اونا جلا می دادن.

۱۰- ۹۰٪ توریست های ایرانی بودن که کمترین خدمات رو با بیشترین هزینه دریافت میکردن .جالب نیست؟!!! سیستم غلط وزارت امور خارجه سازمان حج و زیارت و سازمان میراث قرهنگی و گزدشگری ایران به قضیه دامن میزد.

ولی در کل تجربه ی قشنگی توی زندگی من بود

مخصوصا برخورد با اقشاری که فرهنگی متفاوت با ما داشتن 

چه ایرانی و چه غیر ایرانی ...

اينو كه ميبيني من نوشتم يعني ياسي در 1:24
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم فروردین 1386

یادم باشد روز های آخر اسفند دستمال خیسی روی ستاره ها بکشم و گلدانی کنار ماهت بگذارم...

سه شنبه.ساعت ۸ شب.خیابون های شهر ساری

- اصولا همه شاد.باید هم اینطور باشه.

- دیدن یه سری دوستانی توی خبایون که سایه شون رو با تیر میزنی ولی وقتی بهشون میرسی حس قشنگی داری.چرا؟

- صدای آشنای آکاردیوم       یه دلم میگه برو برو........             سلطان قلبم تو هستی.......(یاد سی دی شب چله ی چلچراغ افتادم)

- ماهی های سیاه چشم قلمبه

- دو شاخه سنبل سیری چند؟(بر گزفته ار دل خوش سیری چند؟)

- عید آمد و عید آمد(یه آقاهه که از بین ماشین ها رد مشد با یه تنبک می خوند)

- هوا سرده ولی همه با هم گرم هستن

- کارت خوان بانک ها همگی گدا و بی پول(گزینه ی برداشت وجه غیر فعال)

- و در هر صورت عید

- مبارک همگی....

اينو كه ميبيني من نوشتم يعني ياسي در 0:48
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

ستایش...

ستایش برای تو

تنها همین کلمات روزمره " کافی ست "

تنها همین کلمات...

دلتنگم...

----------------------------------------------------

روح من

تنها وسیله برای پرستش تو که از من خیلی دوری همین حرفای روزمره کافیه.همین تحسین و همین افکارت برای من کافیه.نیازی نیست که همش بخوای حرفهای گنده تر از دهنت یاد بگیری که مثلا بزرگ جلوه کنی یا به زور مطالبی رو که به تو هیچ ربطی نداره و با تو هیچ سنخیتی نداره وارد مغزت کنی.فقط خودت باش.این تنها خواسته ی تن از روح.پس نقاب روی صورتت رو بردار تا خودم باشی.دلم برات تنگ شده...

 

اينو كه ميبيني من نوشتم يعني ياسي در 22:5
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

؟

 

هر کس که بداند که نداند از همه داناتر است

اينو كه ميبيني من نوشتم يعني ياسي در 23:41
• لینک ثابت   • 

شنبه پنجم اسفند 1385

؟؟؟؟؟؟؟

علی دوم دبیرستان بود و برادرش ۲۰ ساله...

برادر علی بهش گفته بود که بره گروهان عقبی که اگه یه وقت گروهان اونو بمباران کردن دو تا داداش با هم نباشن...

خلاصه برادر بزرگه با گروهانش رفت توی کمین و علی با اضطراب منتظر بود.

گروهان جلو رفت و گاز انبری گیر افتادن.از طرفی عراقی های بمب می ریختن از طرف دیگه اصفهانی ها نا خواسته برای گرا گرفتن کاتیوشا می فرستادن.

یکی از این کاتیوشاها افتاد اونور خاکریزی که برادر بزرگه توش سینه خیز شده بود.منفجر نشد ولی گل و لجن رو پاشید به اطراف و برادر بزرگه رو مثل یک مجسمه گلی درست کرد.

خلاصه بعد از چند ساعت از اون ۵۰۰ نفر فرستاده شده یه کمین ۱۳ نفر برگشتن و بقیه شهید شدن.

برادر علی هم جزو ۱۳ نفر بود.

علی که مضطرب منتظر برادر بود از یکی از اون ۱۳ نفر پرسید:پس داداش کو؟

- داداش؟داداش کیه؟همه شهید شدن

حالا این علی بود که به سر و صورتش می زد و گریه می کرد و به فکر این بود که حالا چیکار کنه؟

این صحنه در حالی بود که داداش بزرگه شاهد گریه ی علی بود.با سر و صورت گلی به طوری که فقط چشماش معلوم بود اومد جلو گفت:

علی...علی...علی...؟!!! چه برمه کندی؟(چرا گریه می کین؟)

- مه برار شهید بییه مه مار مره زنده مه مار مره کشنه(برادرم شهید شد.مادرم منو می زنه.مادرم منو می کشه)()

- من ته برابرمه.(من برادرتم)

- نا ته نیی.مه برار شهید بییه.مه برار اینتی نیه(نه تو نیستی.برادر من شهید شده.برادر من اینجوری نیست)

- من ته برارمه( من برادرتم)

حالا دنیا برای علی روشن شده بود.

نمی دونم حالا که این ماجرا رو پدرم برام تعریف می کنه شرایط عمو علی خنده دار بود یا نه؟!

به نظر می رسه کسی توی اون شرایط خندش نگیره.

حالا یه نفر بگه ما چقدر به اینا بدهکاریم؟

نمی دونم درسته که توی سن ۱۵   ۱۶ سالگی فشار به این بزرگی به یه نوجون وارد بشه یا نه؟

اگه الآن ما بودیم چه حالی داشتیم؟

ترس از صدای گلوله و بمب و غواص ها که با سیم سر می بریدن یا سکوت کویر...

---------------------------------------------------------------------------------

این جونها شرایطی به این خطرناکی رو همینجوری تحمل کردن

امیدوارم جونها و دانشجویای امروز هم همین جوری تحمل کنن.

اينو كه ميبيني من نوشتم يعني ياسي در 23:45
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم بهمن 1385

یلدا بازی

چه کار جالبی.تا حالا نشنیده بودم تا قبل از اینکه غزال جون لطف کرد منو دعوت کرد چیزی ازش نمی دونستم.نمی دونم کی اختراعش کرده و از کجا اومده(هرکی می دونه میشه به من بگه؟)ولی یه دمت گرم به اون.منم که دانش آموزم بیشتر زندگیم توی درس و مدرسه خلاصه میشه.

حالا! منم می گم:

۱- در کل دوران دانش آموزی ام از پیش دبستانی گرفته تا حالا بچه ای شیرینی و شکلات برای معلم ها مبصر کلاس و شخصیت محبوب معلم ها بوده ام (از اونایی که معلم ها خوششون میاد) به همین دلیل هم معلم ها همیشه روی من حساب می کردند(چه توی درس و چه در حاشیه) و این قضیه باعث می شد که بچه های درس نخون و معدل آخر کلاس همیشه با من دشمن بوده و اسم های گوناگونی برای من لحاظ میکردند که عبارتند از : خرخون.آب نبات.مرینیو.شنل قرمزیچهارچشم و ...(هرگز نمی بخشمشون)

۲- با تمام شکلات بودم روزی که شبش ۴شنبه سوری بود(با جازه مامان جون) کلی دینامیت و یه بسته سیگارت بلند کرده بودیم و بردیم مدرسه که یکی از همن بچه درس نخون ها منو لو داد و من دو زنگ(۳ ساعت تمام) گریه کردم تا پسشون بدن ولی فقط همون یه بسته شصت تایی سیگارت رو پس دادن و خلاصه اون شب کوفتم شد و تا آخر سال با مدیر و معلم پرورشیم کج بودم.که البته هون سال بود که یه دفتر خاطراتمو که مطهره برام از شیراز گرفته بود و هنوز توش هیچی ننوشته بودم رو ازم گزفتن و دیگه بهم ندادن(به خاطر این کار هیچ وقت نمی بخشمشون و پشیمون هم نمی شم).

۳- خواهری ۹ ساله داشته که در کلاس سوم ابتدایی مشغول به تحصیل می باشد.خیلی دوستشان داریم ولی به روی مبارک نمی آوریم و همچون خواهری بزرگتر سیاست خودمان را بر سرش اجرا می کنیم.(پاش بیفته سرش بلا هم میارم) یه مامان نیز داریم که همواره یار و یاور ماست و همه جا کل هوای دور و برمان(اکسیژن.نیتروژن.آرگون.هیدروژن.کربن دی اسید و ...)را دارد.

 ۴-از جمله علایقم:یه اتود طوسی رنگ استدلر(۷/۰).حافظیه(در هنگام شب شعر دانشجوبان).قرآن.حرم امام رضا(مواقعی که خلوته اصولا وسط هفته های فصل زمستون).معلم های ریاضی مدرسه و آموزشگاه(خانم یوسفی فرد و آقای تسلیمیان).انار(ترش).سالاد الویه(تاکید وجود نخود فرنگی).مطهره(دوست جونم). شغل وکالت(که امروزه وکالت یک زن در ایران چه فایده؟).لقب گذاشتن روی بقیه(لقب های حال به هم زنی که در مایه ی مسخره کردن نباشه فقط محض شوخی).موسیقی(کلاسیک).آلات موسیقی سنتی(سنتور با تدریس آقای وندادی).زبان انگلیسی(با تدریس آقای احمدی).نمایشگاه های کتاب.آسمون(همه نوعش:ابری. آفتابی و ...).

از جمله چیز هایی که ازشون متنفرم:مسخره کردن بقیه.گریه بچه های کوچیک.خرید عروسی(بویزه آیینه شمعدون و چمدون).استفاده کردن از وسایلم حتی دست زدن به اون ها(چه با اجازه و چه بی اجازه).بی خود خندیدن.دختر خانم های سبک(که البته زیادن بلانسبت).درس برنامه ریزی در دبیرستان.سمیرا تواضع(همکلاسی).بچه کوچیکه ی همسایه روبروای مون(جیغ جیغو).ساندویچ زبان(گوسفند).تخته گچی گچ و خاک گچ.

 ۵-خدا رو با تمام وجودم قبول دارم و گاهی هم پیش میاد که تمام روحم متوجه آسمونه(خداست).بعد از دیدن کلیپ تقریبا یه ساعته ی شهادت آب ایمانم نسبت به خدا بشتر و بیشتر شد.(پیشنهاد می کنم اگه ندیدین حتما ببینین).

منم این ۵ نفر رو دعوت می کنم:

۱- دنیای راه راه

۲-کاف

۳-چند قدم نزدیک تر به خدا

۴-نسیمی از دریا

۵-بی خیالی

 

 

اينو كه ميبيني من نوشتم يعني ياسي در 11:16
• لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم دی 1385

سرما

- هوا سرد بود.اونقدر که همه صورت هاشون از سوز سرمای دی سرخ شده بود و با ها ها کردن دستاشونو گرم می کردن.

یه خونه کوچیک با یه حیاط بزرگ با یه باغچه اون ته حیاط.

مثل همون خونه هه با یه حیاط بزرگ که توی باغچش یه درخت نارنج بود.

آبان بود...دی...شاید هم اسفند...یادم نمیاد

- هی...هی...آهای با توام...چقدر بزرگ شدی؟! کی ریشه ات تو خاک محکم شد که من نفهمیدم؟!عجیبه! و شیرینی خواب درخت...


- زیر درخت ایستادی و به این فکر می کنی که هوا جقدر سرده.سرده نه؟

یهو صدای یه کلاغ رشته ی افکار رو پاره میکنه.

اِه این کلاغ ها هم چه حیوونای بی خودی هستن.۴۰۰ سال عمر میکنن.راحتمون نمیزارن.ولی همین صدای کلاغ بود که خستت کرد.به سردی روزگار هم پی بردی.

- رخ رخ دمپایی توی حیاط که از سرما فرار می کنی.سرما؟هوا گرمه.حس کن.

آهای داری چیکار میکنی؟گفنم بزرگ شدی اما دلیل نمیشه تمام مورچه های روی سرت رو بریزی روی سر من.  اِه! تحمل یه باد کوچولو رو نداری. طوفان بیاد می خوای چیکار کنی؟هان؟

- و مکان...       به سال هزار و سیصد و هشتاد و عهد دقیانوس...

غمگین بود.شب شاد ولی غمگینی بود.سرما تا مغز استخوان آدم وارد می شد.

- توی خونه ی ما هیچ وقت ستاره ها معلوم نیستن.چون هوا همیشه ابریه.

خدا؟ توی خونه ی تو هم ستاره ها معلوم نیستن؟ آخه خونه ی تو که پنجره نداره؟

خونه ی ما پنچره داره.در هم داره.ولی ستاره ها نیستن.

میشه خواهش کتن باشن؟؟؟

- چه فکرهایی کی کردی بچه!! هنوزم بچه ای!!! توب فکر ستاره ها بودی.مطمئنم هنوز هم هستی.یه فکر این باش که هوا سرده.وای ی ی یخ زدم.

- آره هوا خیلی سرده.ت. هم سردی.سرد شدی.

- من سرد نیستم.هوا سرده.ببین دماغت قرمز شده.

- نه تو سردی.گرم باش.اونقدر گرم باش که یه روزی یه ستاره بشی.

- نگفتم بچه ای؟ آخه ستاره که گرما نداره.بری مدرسه یاد میگیری.حتما توی علوم ابندایی مکی خونین.مارو باش داریم با کی حرف می زنیم.

- نه...ستاره گرما داره.دسننو بده به من.ببین دستم گرمه.

- حتما توی جیبت بوده.(نکنه می خوای بگی ستاره ای کوچولو؟نگو که باورم نمیشه)

-نه...ببین...

- بسه من سردمه انقدر حرف نزن.

*و ستاره شد.ستاره شد.اون مثل یه ستاره رفت و دیگه بر نمیگرده و رفت تا بگه ستاره گرما داره.فهمیدم که ستاره گرما داره.آدمو گرم می کنه.

وای چقدر هوا سرده یخ زدم.این کلاغه هم که دست برداد نیست.

اينو كه ميبيني من نوشتم يعني ياسي در 0:39
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم دی 1385

دی تو دی...در واقع دی تا دی...

از اون دی تا اون دی چقدر زود گذشت.همش می خوام بگم بابا خدا بی خیال!!!وایسا با هم بریم.پاتو گذاشتی رو گاز ول هم نمی کنی؟!هی می خوام به روی خودم نیارم نمیزاری.سرم دیگه داره گیج میره!

همین دی پارسال بود که تصمیم گرفتم یه وبلاگ بسازم.فقط برای تجربه ی ساختنش اسمش هم گذاشتم یاسی.اولش بود یاسی آتیشپاره(قابل توجه دوستان جدید)که زیاد آپ نمی شد.ولی بعد از اینکه بچه شیطون(آقا مجید) و همینجوری(علی آقا مسیحی) رو لینک کردم یعنی لطف کردن منو لینک کردن تصمیم گرفتم ثابتش کنم.یه ذره طول کشید ... ولی خب....

اسمش شد یاس گلی از آسمان (که البته منظور خودم نیستم ها !!!) فکر می کنم منظورم از یاس گویا باشه.خلاصه کلی تغییر ایجاد شد.اون اولا که هیچی از وبلاگ نویسی بلد نبودم.کلی هم دنبال جینگیل بینگیل ها (کد موسیقی و پیام های خاص) گشتم تا بالاخره پیدا کردم و مقدار قابل توجهی هم حرص خوردم که البته نا محسوس بود.

اما خب دی دیگه ای اومده و وبلاگ ما یه ساله شدمبارکمان باد.البته تولدش و روز و ماه تولدش مهم نیست.مهم اینه که الآن هست.البته واسه خودم.

امیدوارم و آرزو می کنم که خدای سریع السیر ما یه عمری به ما بده تا بتونیم تا یک دی دیگه بنویسیم.

الهی آمین...

البته سایت بلاگفا هم جایگاه ویژه ای در قلب ما داره

آهای جناب بلاگفا ... یه وقت نزاری بری ما اینجا بی خانمان بمونیم!!!!

اينو كه ميبيني من نوشتم يعني ياسي در 0:5
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم دی 1385

به همین راحتی یک سال گذشت مثل یک چشم به هم زدن

حسین عزیزم یک سال شد و یک سال هست که از رفتنت می گذره و هنوز خنده چشمای قشنگت یادمه...

یک سال گذشت و عمو با یادت زندگی کرد و مهدی با خاطراتت به مدرسه رفت.الآن کلاس اوله. همسن اون موقع خودت که تازه نوشتن یاد گرفته بودی.اگه الآن بودی کلاس دوم بودی.

یک سال گذشت اما من هنوز به قولی که بهت دادم عمل نکردم.سال قبل بعد از رفتنت به من گفتی یا پیشم بمون یا قول بده دوباره بیای و من بهت گفتم حتما میام.اما تقدیر اجازه نداد ولی خودت می دونی که همیشه به یادتم و باهات حرف می زنم.پس گله نکن.راستی مهدی می خواست چیز هایی رو که دوست داری بیاره سر قبرت.چی دوست داری ها؟!!!

زن عموی مهربونم یه وقت فکر نکنی فراموشت کردیم!!هنوزیم مهربونیات یادمه.فقط من نه.همه به یادشون هست.

مهدی خیلی تنهاست.ازتنهایی می ترسه.کاش بودی.به قول خودت کاش با هم بودیم.ولی غصه نخور ما هم میایم پیشت .زیاد طول نمی کشه.عمو و مهدی هم تنها هستن ولی این امتحان اوناست باید به خوبی بگذرونن.

راستی اون بالا بالا سیر می کنین برا ما هم دعا کنین ها!!!یه وقت یادتون نره!

کلی دوستون دارم و همیشه به یادتونم

 

اينو كه ميبيني من نوشتم يعني ياسي در 0:25
• لینک ثابت   •